موسسه ماه مهر

۲۱ آذر ۱۳۹۶

فرح اصولی: حسین بهزاد مانند کمال الملک است

files_magazinContents_Farah[328187c87c893f3486b07854ba6dd128].jpg

علی شعار : «فرح اصولی» (متولد 1332) یکی از معدود نقاشان ایرانی است که با آثارش در بیش از 25 نمایشگاه گروهی خارجی شرکت کرده است؛ نمایشگاههایی در «مرکز اطلاعات ایران شناسی دانشگاه کلمبیا» (1371)، «مرکز تجارت جهانی هنر» (1379)، «مقر سازمان ملل» (1380)، «کتابخانه نیویورک» (1380)، «هتل دویل سن گیلزر» بروکسل (1380) و ... اصولی در سال 1350، دیپلم نقاشی را از هنرستان هنرهای زیبا (بهزاد) و در سال 1356 لیسانس گرافیکش را از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران گرفته، از 1351 تا 1356 در آتلیه «دیزاین» و از 1360 تا 66 در آتلیه «معاصر» به تدریس نقاشی مشغول بوده و در سال 1382 نیز دبیری ششمین دو سالانه نقاشی معاصر تهران را بر عهده داشته است. با او به گفتگو نشسته‌ایم که در پی می خوانید :

چه شد که نقاش شدید؟

 من همانقدر که به نقاشی علاقه داشتم به ادبیات هم علاقه مند بودم و بیشتر خودم را یک نویسنده تجسم می‌کردم. برای خودم داستانهای کوتاه می‌نوشتم و در دبستان معلمها به خاطر انشاهایی که می‌نوشتم خیلی دوستم داشتند. قصه‌هایی می‌نوشتم و سر کلاس می‌خواندم یا این که دوست داشتم مطالبی بنویسم. پس به دلیل بد بودن درستان به سراغ هنر نرفتید؟ نه، درسم خوب بود، اما به طور خاص ادبیات را خیلی دوست داشتم. یادم می‌آید که آن سال‌ها در مسابقاتی شرکت می‌کردم، برنده می‌شدم و عکسم را در «کیهان بچه‌ها» چاپ می‌کردند، وقتی کلاس هشتم بودم، در یکی از آن‌ها برنده شدم.

یک مسابقه ادبی بود؟

نه. ادبیات را دوست داشتم ولی در مسابقات نقاشی شرکت می‌کردم، و وقتی در این مسابقه برنده شدم من را به یک کلاس طراحی فرستادند که از آن کلاس خیلی خوشم آمد. بار اول با زغال روی کاغذهای بزرگی که بر سه پایه گذاشته بودیم، طراحی کردم و این دوره دو یا سه ماهه برای من خیلی جذاب بود. سال بعد در مسابقه دیگری در سطح استان تهران برنده شدم که جایزه آن شرکت در کلاسهای تابستانی هنرستان هنرهای زیبا بود که آقای «محمدابراهیم جعفری» در آن کلاس‌ها درس می‌داد. از آنجا زندگی واقعی من در هنر شروع شد و تأثیری که آقای «جعفری» به عنوان کسی که راه زندگی آینده من را تعیین کرد، بر من گذاشت، خیلی مهم بود. وقتی که من در آن کلاس‌ها کار می‌کردم به من می‌گفت که تو با این استعدادت می‌خواهی چه رشته ای بخوانی؟ شما آن زمان کلاس نهم بودید.

 مگر تا آن موقع رشته‌تان را انتخاب نکرده بودید؟

نه، چون آن زمان وقتی کلاس نهم را تمام می‌کردیم، رشته مان را انتخاب می‌کردیم. من آن زمان در جواب آقای جعفری گفتم که می‌خواهم ادبیات بخوانم. او از من پرسید که چرا به هنرستان نمی‌روم و من هم گفتم که تاکنون به این مسأله فکر نکرده ام، و او من را تشویق کرد که امتحان بدهم و من هم این کار را کردم؛ در کنکور قبول شدم و به هنرستان رفتم و این گونه وارد عالم نقاشی شدم. گفتید که نقاشی را آن گونه که شما در کودکی شروع کردید آموزش نمی‌دادند،

می‌خواهم بدانم که آن زمان چگونه نقاشی را یاد می‌دادند که شما آن گونه رشد نکردید؟

آن زمان یک معلم نقاشی خیلی خوب در کلاس هفتم داشتم که او هم از کسانی بود که همیشه به من می‌گفت که تو قرار است نقاش شوی. می‌دانید آن زمان هر کس به ابتکار خود کار می‌کرد؛ اگر معلم نقاشی خلاقیت یا حساسیتی داشت، تلاش می‌کرد که استعدادهای بچه‌ها را پیدا کند وگرنه روال آن بود که پای تخته آفتابه لگنی و یا چیزی در این حد می‌کشیدند و بچه‌ها هم آن را تکرار می‌کردند ولی معلم کلاس هفتم من در بسیاری از اوقات می‌گذاشت که بچه‌ها براساس فکر خود نقاشی بکشند و این مسأله برای من خیلی خوشحال کننده بود وگرنه هیچ تعلیمی وجود نداشت، مثل علفهای خودرو، هر کسی برای خود رشد می‌کرد.

 از نخستین نمایشگاهتان و نخستین تابلویی که فروختید، بگوئید؟

بعد از این که سال اول هنرستان را تمام کردم، مثل سالهای پیش، آن جا از مجموع کارهایی که هنرجویان در آن یک سال کرده بودند نمایشگاهی به صورت حرفه ای برگزار کردند که برای من که 15 ساله بودم، این اولین نمایشگاه و یک حادثه بسیار بزرگ در زندگی من بود. برایم خیلی هیجان انگیز بود که من تابلویی کشیده‌ام، آن تابلو به دیوار آویزان شده و عده ای هم به تماشای آن می‌آیند که البته پدر و مادر و خواهرم هم به دیدن این نمایشگاه آمدند.

خانواده شما وقتی فهمیدند که می‌خواهید نقاش شوید، چه کردند؟

به دلیل سابقه ای که خاله‌ام داشت و همین طور افراد دیگر خانواده به خصوص از خانواده مادری‌ام، نقاشی در خانواده‌ام یک حرفه پذیرفته شده و قابل احترام به حساب می‌آمد. برعکس ایده ای که آن زمان وجود داشت و هنر زیاد جدی گرفته نمی‌شد، هر چند که شاید اکنون هم این ایده وجود داشته باشد، چون آدم‌ها بیشتر به این افتخار می‌کنند که بچه‌شان در رشته پزشکی قبول شود تا هنر. آن زمان که من به هنرستان رفتم با پدر و مادر و خانواده‌ام بر سر این موضوع تفاهم داشتم، ولی با دیگران، نه.

از اولین تابلویی که فروختید چیزی نگفتید.

اولین تابلویی که فروختم مال خیلی وقت پیش است و اکنون به یاد نمی‌آورم. فقط به یاد دارم که زمان دانشجویی، فکر می‌کنم سال دوم یا سوم دانشکده، در دفتر آقای «فرشید مثقالی» کار می‌کردم و آقای «مارک گریگوریان» استاد ما در دانشکده بودند. یادم است که کاری بین گرافیک و نقاشی با چاپ تینر انجام داده و در نمایشگاه دانشگاه گذاشته بودم و آقای گریگوریان این کار را دیده بود و چون می‌دانست که در دفتر آقای مثقالی کار می‌کنم تلفنی به ایشان گفتند که می‌خواهند آن کار من را یا بخرند و یا این که با یکی از آثارشان عوض کنند و چون آن زمان فکر می‌کردم که کار مهمی کرده‌ام، آن تابلو را نه فروختم و نه عوض کردم.

 اکنون چه احساسی نسبت به آن روز و جواب خود دارید؟

بسیار متأسفم، برای دو موضوع؛ اولی این که چرا کارم را با کار آقای گریگوریان عوض نکردم که امروز یک طراحی از ایشان داشته باشم و دوم این که چرا این کار را نکردم که او نیز به این ترتیب کار من را در مجموعه اش می داشت، ولی به هر حال بعضی اوقات آدم بسیار جوان است و اول راه، و خیال می‌کند که دیگر چه خبر شده! من آن زمان فقط 20 سالم بود.

اولین بار که مطمئن شدید نقاش شده‌اید، چه زمانی بود؟

شاید وقتی که داشتم از هنرستان فارغ التحصیل می‌شدم. بعد از این که سه سال در هنرستان، نقاشی خواندم این احساس به من دست داد که دیگر، از پس این رشته و حرفه برمی آیم و می‌توانم کارهایی بکنم که جدی و ماندگار باشد، 18 ساله بودم و مطمئن شدم که حرفه‌ام را درست انتخاب کرده‌ام.

وضعیت کنونی نقاشی ایران را در مقایسه با نقاشیهای دوره های قبلی ایران و در مقایسه با نقاشی دیگر کشورها چگونه ارزیابی می‌کنید.

 اگر بخواهم درباره دوره های نقاشی ایران صحبت کنم یک بحث خیلی طولانی باید صورت بگیرد، یعنی باید از دوره ای بگویم که «کمال الملک» به صورت جدی هنر غرب را وارد ایران کرد و این که چه اتفاقاتی در هنر ایران افتاد یا مثلاً وقتی در دوره ای آقای «ضیاء پور» به همراه عده ای دیگر مکتب «خروس جنگی» را بنیاد گذاشتند و یا اینکه دوران «سقاخانه» در هنر ایران چه اهمیتی داشته است. به طور خلاصه، قبل از این که «کمال الملک» هنر غرب را به آن شکل وارد ایران کند، به گونه ای ما هنوز در ادامه هنر مینیاتور که خود آن هم بعد از دوره صفویه گسستگی پیدا کرده بود، کار می‌کردیم؛ چون هنر قاجار به گونه ای تحت تأثیر هنر غرب بود و  هنر صفویه هم از هنر غرب تأثیر گرفته بود منتهی در مورد هنر صفویه می‌توانیم بگوییم که تأثیر هنر غرب بر آن تأثیری مطبوع بود ولی از آن به بعد هنر ما تحت سلطه هنر غرب قرار گرفت و به جایی رسیدیم که «کمال الملک» عین هنر غرب را وارد ایران کرد و از آنجا بود که هنر ما دو شاخه شد، هنری که تلاش می‌کرد هنر سنتی ایران را ادامه دهد و بخشی که تلاش می‌کرد با هنر غرب رقابت داشته باشد، چون دوره روشی که «کمال الملک» وارد ایران کرد گذشته بود، با یک گام فاصله از غرب به دنبال غرب راه افتادیم.

فکر نمی‌کنید «کمال الملک» با این کار خود که نقاشی چند قرن قبل اروپا را وارد ایران نمود اشتباه کرد و این کوتاهی‌ای بود که در حق نقاشی ایران روا داشت؟

شاید خود «کمال الملک» هم نمی‌دانست که می‌تواند این چنین تأثیرگذار و تعیین کننده باشد. من در فکرم همیشه تصویری از یک هنرمند دارم و آن «آزادی» است. هنرمند باید آزاد باشد و آن چه که اعتقاد دارد را انجام دهد تا به خلاقیت برسد و سپس به بازتاب اجتماعی آن فکر کند، چون اگر غیر از این باشد خلاقیت در او تقلیل پیدا می‌کند. این حرف ممکن است در جهت عکس این اعتقاد که هنرمند باید متعهد باشد، قرار گیرد؛ ولی به نظر من هنرمند تنها باید به خود متعهد باشد و به خود راست بگوید. «کمال الملک» تحت تأثیر آن نوع هنر قرار گرفت و تصمیم گرفت که آن هنر را به ایران بیاورد، ولی فکر نکرد که بازتاب این کار او چندین دهه و حتی قرن ادامه پیدا کند و تأثیر مخربی بر هنر ایران بگذارد، برای این که هنر ما سیر طبیعی خود را هرگز طی نکرد. دیگر کشورها که در زمینه هنر رشد واقعی خود را کرده‌اند، کشورهایی هستند که اگر مکاتب آن‌ها را کنار هم بگذاریم این مکاتب با منطق و تحت تأثیر شرایط اجتماعی، سیاسی، شخصیت افراد آن کشور و موقعیتهای آن به وجود آمده، البته با این فرض که هنر بازتاب و آینه یک اجتماع است. البته برعکس آن هم می‌تواند باشد و یک بدآموزی و یا خوش آموزی برای اجتماع داشته باشد. البته این اتفاق در مورد «حسین بهزاد» که یکی از مینیاتوریستهایی است که متأسفانه در ایران ارزش گذاری بالایی بر کارهایش می‌شود نیز افتاده است.

یعنی آثار «حسین بهزاد» لایق جایگاه کنونی آن نیست؟

من این ارزش و امتیاز را به آثار «حسین بهزاد» نمی‌دهم. چون معتقدم که کار «کمال الملک» در نقاشی را «حسین بهزاد» در مینیاتور کرد. البته به عنوان یک هنرمند برایش احترام قائلم چون کاری که فکر می‌کرد درست است، انجام داد و دوست داشت که آن گونه کار کند و آن گونه خلاقیت داشته باشد، ولی فکر می‌کنم که دقیقاً ارزشهای مینیاتورهای ما را زیر پا گذاشت، ارزشهایی که می‌توانستیم روی آن کار کنیم و بر آن بنایی رفیع بسازیم، ولی او هنر غربی را به طور غلط وارد مینیاتور کرد. اگر امکان دارد این بحث را باز کنید. اگر در مینیاتورهای دوره صفویه و یا قبل‌تر از آن دقت کنید می‌بینید که در مینیاتور قدیم چند موضوع خیلی مهم وجود داشته که یکی عدم رعایت پرسپکتیو علمی یا رئالیستی و یا طبیعت گرایی است؛ این مسأله به ما این امکان را می‌دهد که تخیلاتمان تا آنجا که می‌خواهد کار کند و یک فضای بی مکان و زمان را آن طور که می‌خواهیم خلق کنیم. از یک پنجره بسته به موضوع نگاه نمی‌کنیم. ما در مینیاتور قدیم عالمی مثالی داریم، دید رئالیستی نداریم، بنابراین حجم را هم رعایت نمی‌کنیم، به همین دلیل سایه روشن نمی‌زنیم. یکی از ویژگیهای مهم مینیاتورهای قدیم، کمپوزیسیون و ترکیب بندی آن است؛ این کارها به گونه ای ترکیب بندی می‌شوند که شما تقریباً نمی‌توانید دست به آن بزنید و هر حرکتی در صفحه انجام دهید انسجام و قدرت ترکیب آن را خراب می‌کند. یکی دیگر از ارزشهای بسیار مهم مینیاتور رنگهای باوقار، باشکوه و در عین حال بازیگوش و متضادی است که در مینیاتورهای قدیم ما وجود داشته که متأسفانه با کار «حسین بهزاد» تمام این‌ها زیر پا گذاشته شده است. یعنی شما اگر نقاشیهای «بهزاد» را نگاه کنید می‌بینید که ارزش‌ها و ترکیبهای رنگی چقدر نازل و سخیف است، ترکیب بندی قوی در آثارش مشاهده نمی‌شود و هر قسمت کار را می‌توان برید و حذف کرد و هیچ اتفاقی هم در اثر نمی‌افتد و بعد از آن، ورود پرسپکتیو، واقع گرایی و آوردن مضمونهای واقعگرایانه و روزمرگی و به دام مضمونهای «پیرمرد ومی ویار» افتادن که تمام این‌ها مینیاتور ما را به قهقرا برد و آن را به حال و روز امروز انداخت.

فکر می‌کنید مشکل اساسی ما کجاست؟

مشکل ما این است که سیر طبیعی را در هنرمان طی نکرده ایم. انگار که در هنرمان یک کودتا شده، مقداری شبیه تاریخمان است، چون هیچ هنری جدا از تاریخ، کاراکتر و شخصیت جامعه خود معنایی ندارد. شما اگر هنر ژاپن را نگاه کنید می‌بینید که با شخصیت مردمانش، با ورزش و با دیگر مسایلش هماهنگ است. یک ژاپنی همان گونه نقاشی می‌کند که ماشین می‌سازد، یعنی تمام ارزشهای کاراکتر، تعالی و قدرتشان در هنرشان هم می‌آید. چینی‌ها هم همین گونه هستند، غربی‌ها هم به همین صورت. مثال دیگری می‌زنم؛ غرب هنر آبستره را در قرن بیستم تجربه کرد، ولی ما هنر آبستره هندسی را در هزار سال پیش و بعد از اسلام تجربه کردیم چون خود به خود «فیگور» ممنوع شد و ما را به طرف آبستره هندسی راندند؛ کار ما با «فیگور» تمام نشده بود و هنوز قصد کنار گذاشتن آن را نداشتیم ولی چون این اتفاق خود به خود رخ نداده همیشه «فیگور» سرک کشیده و جاهایی خودی نشان داده است و این جزو خصلت ما شده و در عین حال هنر با ارزشی هم به وجود آمده است.

پس می‌توانیم این گونه نتیجه بگیریم که سبک‌ها و مکاتب نقاشی در ایران به گونه ای ناتمام رها شده است؟

بعد از اسلام تا دوره صفویه، نقاشی تقریباً یک دست‌تر پیش رفته چون ما مدارک خیلی زیادی درباره نقاشی قبل از اسلاممان نداریم. البته مدارکی احتمالاً بوده ولی بخشی از آن از بین رفته و بخش دیگر به رؤیت متخصصان رسیده. به هر حال زمان زیادی بر آن گذشته و چون ما ملتی شفاهی هستیم و زیاد اعتقادی به تحقیق و تفحص نداریم، تسلط خیلی زیادی هم به هنرهای تجسمی قبل از اسلام نداریم. بعد از اسلام آن بخش از هنر تجسمی مان که باقی مانده در خدمت ادبیات در آمده، بنابراین قطع آن کوچک و داخل کتاب شده و معیارهای دیگری پیدا کرده است و تا دوره صفویه تقریباً تداومی منطقی را طی کرده، در عین حال که آبستره هندسی هم در کنار آن و به عنوان یک هنر کاربردی به کار رفته. البته باید توجه داشت که ایرانی‌ها آدمهای ظریف کاری هستند و با علاقه به تزئین، و در دوره صفویه است که هنر ایرانی از لای کتاب درآمده، بزرگ شده و به روی دیوار رفته، در نتیجه تزئینات آن کمتر شده، چون قطع بزرگ‌تر شده است. در بعد از صفویه به دلیل آشوبهایی که وجود داشت همزمان به سختی پیش رفت، تا دوره قاجار که هنر غرب تأثیر بسیاری بر هنر ما گذاشت و هنرمان گرایشهایی ابتدایی پیدا کرد. مثل لباس بالرینهای اروپایی که تبدیل به شلیته ایرانی شد! یعنی به این شکل متحول گردید بعد از آن که دوره معاصر می‌آید همچنان بحث و جدل بین کسانی که هنر نگارگری را انجام می‌دهند و هنرمندانی که الگویشان را به طور کامل از هنر غرب می‌گیرند و هنرمندانی که بین این دو قرار گرفته‌اند وجود دارد.


farahosuli.jpg