موسسه ماه مهر

۲۲ آذر ۱۳۹۶

صنعت فرهنگ سازی ، از خود بیگانگی ، بت وارگی کالا و شیء شدگی

files_magazinContents_466335charlie_chaplin02[328187c87c893f3486b07854ba6dd128].jpg

با نگاهی به کتاب "فرهنگ و مسائل پیرامونی"

محقق: سید حسین خلیلی

نخستین بار اصطلاح صنعت فرهنگ را هورکهایمر و آدرنو در فصلی از کتاب دیالکتیک روشنگری بکار بردند . یکی از مضامین اصلی این اصطلاح ترکیبی نقد فرهنگ توده ای است که تحت عنوان ((نظریه انتقادی ))  توسط اصحاب مکتب فرانکفورت در نیمه ی قرن بیستم ارائه شده است . نظریه های  اولیه مکتب فرنکفورت با سبقه ای مارکسیسیتی بیان می شدند . این اصطلاح به همراه جستارهایی پیرامون موسیقی و جامعه توده ای و گفتارهایی در باره ی زیبا شناسی که آدرنو سامان داده بود هنوز به عنوان منابعی با ارزش در زیبا شناسی انتقادی و نیز نقد فرهنگ توده ای کار برد دارند . بخش اعظم مطالبی که پیرامون صنعت فرهنگ سازی و باز بینی انتقادی سنت  روشنگری در غرب توسط اصحاب این مکتب و به ویژه هورکهایمر و آدرنو صورت گرفته است  به بررسی و نقد فرهنگ توده ای در نیمه دوم قرن بیستم اختصاص یافته که بر مبنای آن گذار از سرمایه داری رقابتی کلاسیک به شکل  انحصاری و زوال لیبرالیسم و نهادهای لیبرالی در جوامع سرمایه داری متاخر اختصاص  یافته است . تبدیل فرهنگ به امر تولید و توزیع و مصرف انبوه کالاهای فرهنگی ، جوهر تاریخی فرهنگ توده ای است که از دید بوجود اورندگان این اصطلاح یاداور تجربه فاشیسم در عرصه ی سیاست و قدرت دولتی است . نکته قابل اشاره در تبیین موقعیت  بوجود آورنده  صنعت فرهنگ در دیالکتیک روشنگری این مطلب است که در صورتی یک صنعت فرهنگی وجود دارد که کالاها و خدمات فرهنگی به صورت صنعتی یا تجاری تولید ، بازتولید ، انبار و یا توزیع شوند . این امر بر مبنای ملاحظات و ساختار های اقتصادی در مقیاسی وسیع و هماهنگ با اصالت کالا و سود توجیح می شود . همانطور که گفته شد اصطلاح صنعت فرهنگ در دل ((نظریه ی انتقادی)) مطرح شد .

نظریه انتقادی از با نفوذ ترین مکاتب فکری قرن بیستم ، مکتبی است که از مشاجرات فکری بر سر هگل ( اندیشه های هگل در توجه به بعد ذهنی و دیالکتیک ) ؛ مارکس ( اندیشه های فلسفی ) ، فروید ( در سطح آگاهی ) و وبر ( عقلانیت و کنش اجتماعی )، اندیشمندانی در (( موسسه پژوهش های اجتماعی )) گرد هم امدند ( ادامه موسسه وابسته به دانشگاه فرانکفورت ) که در سال 1923 پژوهش در اندیشه های مارکسیستی و باز سازی آن را بکار بست ، و آگاهی کاذب در جامعه سرمایه داری معاصر و علم گرایی ( پوزینیویسم ) ، در علوم اجتماعی را همچون دانش شی ء شده می بیند و به برسی روابط میان فرهنگ ( کتاب انسان تک ساحتی مارکوزه در سال 1964 و دیالکتیک روشنگری آدرنو در سال 1979) به عنوان ابزاری عقلانی ، اقتصاد ، دولت و ایدئولوژی می پردازد . ( توحید فام  و حسینیان امیری ، 1388، ص100)

یکی از رگه های خاستگاهای نظریه انتقادی نظریه ی از خود بیگانگی مارکس است که با بحثی که پیرامون جامعه توده ای به اختصار بیان شد همگونی دارد.

نظریه ی از خود بیگانگی مارکس  با پیش فرض های معینی از زندگی انسان استوار است که آن را از زندگی سایر حیوانات متمایز می سازد . ویژگی اساسی بشر ان است که انسانها می توانند محیط خود را تغییر دهند ؛ انها پیوسته و به طور منظم چهره یزمین را تغغییر داده اند ، حال انکه برای مثال کانگوروها طی قرن ها ی متوالی فعالیت های روزمره یکسانی را انجام داده اند و چنین تاثیری نداشته اند . این فرایند تغییر نوعی تلاش دسته جمعی و شامل کار کردن انسان ها به صورت گروهی است ، آنها با تغغییر دادن محیط خود را نیز تغییرمی دهند .مردم به موازان تغییری که در محیط اجتماعی ایجاد می کنند ، خودشان نیز باید تغییر کنند . اشخاصی که جمعیت جامعه صنعتی را تشکیل می دهند با نوع اشخاص ماقبل صنعتی متفاوتند . راندن اتومبیل خصوصیاتی را تکوین می بخشد که با خصوصیات لازم برای سوار کاری فرق دارد . می توان گفت مردم جوامع  را تولید می کنند و جوامع مردم را )کراب ، 1381،ص 255)

چنانچه ملاحظه می کنید با توجه به خصوصیت  تحول پذیر بودن یا دگرگون کردن و دگر گون پذیری یکی از خصوصیات ویژه ی فرهنگ است . بدین گونه که در خصوصیات مادی فرهنگ توضیح داده ایم فرهنگ بشری دستاوردهایی دارد که در جهت  در براورده کردن نیاز ها و نیز تحول مورد خواست او بشکل ابزار و صور دیگر تمئن بروز می کند و گفته ایم که همین ابزار و اشکال گوناگون پدیده هایی که بدست بشر در نمود ظواهر فرهنگ ظهور می یابد بر خود او و شکل دهی فرهنگ ناثیر گذار خواهند بود .  در نظریه ی از خود بیگانگی مارکس به ساختار هایی اشاره دارد که محیط اجتماعی تحول یافته توسط انسان و ساختارهای اجتماعی ساخته شده توسط انسانها  ؛ بوجود آوردگان خود را که همان احاد یک اجتماع باشد را زیر سیطره خود می گیرد . از این رو  تحول پذیری گسترده ای که با شکل گیری  جامعه صنعتی و سرمایه داری رخ داده است  منجر به این مسئله می شود که مردم از تولید کار خود جدا شده و دیگر بر انچه تولید می کنند کنترل ندارند و نیز از ماهیت دسته جمعی کار غافل می شوند .

یکی دیگر از جنبه هایی که می تواند نظریه ی از خود بیگانگی را در حیطه ی فرهنگ منطبق کرد این مسئله است که فرهنگ مخصوصن  فرایند نصمیم گیری و کنش افراد که ما در بحث فرهنگ یابی و شخصیت مطرح کرده ایم به نوعی در فرایندی بیگانه سازی در جامعه توده ای مختل می گردد . همانطور که مردم از انچه که تولید کرده اند جدا شده و کنترل ابزار را از دست می دهند،  ظرفیت های خود برای کار کردن و تصمیم گیری را نیز از دست می دهند . حال می توان نگاهی دوباره به مفهوم جامعه توده ای و ذره گرایی انداخت . در چنین جامعه ای به دلیل مختل شدن سازو کار های طبیعی فرهنگ یک را بطه یکطرفه بین ساختار با تک تک افراد ایجاد  می گردد که رفته رفته ارتباطشان را با فرهنگی که قبل از تحول مادی به این صورت وجود داشته سست تر و سست تر می کند . در چنین وضعیتی افرادتحت احبار  الگوهایی که ساختار ها به انان دیکنه می کند زیست می کنند و فعالیت اجتماعی و کارنیز در همین اجبار نادیده شکل می گیرد .

حال صنعت فرهنگ در چنین جامعه ای پاسخ گوی نیاز هایی از جامعه است که گرچه بشکل ماهوی در درون فرهنگ و زیست انسان همواره وجود داشته است .اما نوع نیاز و نیز اشکال براورده سازی آن را نیز خود مطابق الگوهای ساختاری که صنعت بر مبنای ان شکل گرفته تعین می بخشد . دیگر کالا های فرهنگی شکل اصیل فرهنگی و روابط بین انسانی خود را از دست می دهند و به صورت کالا ارائه می گردند .

آبشخور دیگری که نظریه انتقادی برای پیش کشیدن اصطلاح صنعت فرهنگ   از آن بهره می گیرد نظریه بت وارگی کالا ست . که همسنخی هایی با نظریه از خود بیگانگی دارد که مارکس درفصول اول جلد اول سرمایه آن را بیان می کند  . بطور خیلی خلاصه و ساده می توان این طور این نظریه را که بر روی تولید و مناسبات تولید و ارزش مبادله ای متمرکز است اینگونه  توضیح داد که روابط اجتماعی انسان که معطوف به انسان دیگر است این بار بر مدار روابط بین اشیاء شکل می گیرد . بر این مبنا مارکس توضیح می دهد که  مبادله ی کالا که سازو کار های بازار و مبادله ی کالا در آن با قیمت گذاری بر روی نیروی کار همراه است بر  زندگی مردم حکومت می کند  .

شی شدگی نظریه دیگری ست که با بسط بت وارگی کالا ی مارکس توسط گئورگ لوکاچ مطرح شد . این نظریه نیز مورد استفاده نظریه انتقادی و اصحاب فکری مکتب فرانکفورت در سامان دهی به نظریه ی صنعت فرهنگ قرار گرفت . در فرآیند  بت وارگی ما با  سطوح اجتماعی مواجه ایم که توسط  ساختار مبادله ای بازار و  ارزش های مبادله ای ساخت می یابند و مناسبات فرهنگی و اجتماعی جامعه انسانی  را پنهان کرده و بر ان مسلط می شود. در جامعه توده ای روند های ان را به مقوله فر هنگ بسط داده ایم .لوکاچ اندیشه ی بت وارگی کالا را در اصطلاح  شی وارگی  به صورتهای گوناگون مطرح می سازد . ( لازم به ذکر است که در اینجا ما صرفن با توجه به مقوله ی فرهنگ به این نظریه ها توجه می کنیم و تشریح ریشه های نظری و فکری را با توجه به حجم این تحقیق در صورت لزوم  فصل  الحاقی دیگری موکول خواهیم کرد ). این اصطلاح مبین الگویی ست که در ان صفات انسانی مانند یک شی تلقی می شود ، بدین ترتیب منطبق با حیاتی که اشیاء واجد ان هستند زیست خاص خود را پی می گیرد. در چنین فرایندی است  که در نظام سرمایه داری توسط لوکاچ به نقد کشیده می شود . این نقد را  به صورت فرهنگی  می توان به دوجنبه از چنین جوامعی تعمیم داد . اول جنبه ی اخلاقی چنین نظامهایی ست که انسانها را به اشیایی بدل می سازد که می توان آنها را در فرآیند خرید و فرو ش قرار داد .  جنبه ی دومی که لوکاچ به آن اشاره دارد س مسئله ی ناتوانی در شناخت کلیت جامعه است که در فرایند شی شدگی یا شی وارگی به کل زندگی اجتماعی سرایت می کند .  می توان این مورد را به ناتوانی از  شناخت فرهنگ به شکل کلی آن در جامعه توده ای مرتبط بدانیم . بدین گونه که در چنین جوامعی فرهنگ هم در سطوح رفتاری و ارزشی که از ان به عنوان جنبه های معنوی یاد کردیم به روابط ساختاری و الگوهای تحمیل شده فر کاسته می شود و نیز کلیت فرهنگ به  اشکال مادی و شکل کالا یی تقلیل داده خواهد شد . بطور کلی لوکاچ با بسط بت وارگی کالا ی مارکس  و نیز با بکار گیری نظریه ی ماکس وبر در مورد دیوانسالاری نظریه ی شی ء شدگی را مطرح می کند و در این میان مناسبات میان ابعاد اقتصادی ، سیاسی و ایدئولوژیک ساختار اجتماعی را برسی می کند آنهم در شرایطی که روابط بین انسانها تحت کنترل ارزش های کالایی شده و شی شده قرار می گیرند  .

لوکاچ با بکار بندی و ادغام اندیشه های وبر و زیمل در یک چارچوب مارکسیستی جامعه ای را ترسیم کرد که در آن کمیت به طور فزاینده ای کیفیت را در نقاب کشیده و عقلانیت ابزاری در آن حکمفرمایی می کند : ابعاد فردی حیات اجتماعی ممکن است متجدد شوند و دستخوش دستورالعملهای بروکراتیک قرار گیرد ، اما روابطی که اینها را در یک کل بهم پیوسته پیوند می دهد مبهم و گنگ و غیر قابل درک است . (نجف زاده ،1381، ص 47)

مراد ما از این کلیت بهم پیوسته که سازو کارها ذکر شده در فهم ان اختلال ایجاد میکند همانا فرهنگ است .نکته قابل توجه دیگر این مسئله است که فرایندی که وبر آن را معلول  عقلانی شدن در مسیر  اجتناب ناپذیر مدرنینه  می داند نزد لوکاچ  به صورت شکل بسط یافته ی بت وارگی کالا تلقی می گردد .

از نظر لوکاچ وارونگی که در روابط انسانی با شی شدگی انجام می گردد در همه ی روابط اجتماعی ( نه صرفن روابط اقتصادی ) آشکار است .برای مثال در جامعه ای دیوان سالار ، که به گونه ای فزاینده عقلانی می شود ، آن چه در روابط انسانی کیفی ، یگانه و ذهنی ست از دست می رود و روابط انسانی تحت کنترل علایق کاملن کمی ساختار های جهت داده شده ی دیوان سالاران و مدیران قرار می گیرد .

)ادگار و سج ویک ، همان ، ص 137)

هورکهایمر و آدرنو با چنین رویکردی به محصولات فرهنگی ، فکری  و هنری اینگونه تحلیل ها را به ساحت فرهنگ و هنر تحت عنوان صنعت  فرهنگ بسط می دهند .آنها در کتاب دیالکتیک روشنگری ضمن بیان صنعت فرهنگ سازی ، چشم اندازی شناختی و علمی  از جهان بدست می دهند که به سبب تعلق  به کنترل تکنیکی اشیاء و اشخاص ، فقط به یک عقلانیت ابزاری در ذیل فرهنگ اجازه ی رشد و نما می دهد .

طبق نظریات مکتب فرانکفورت ، صنعت فرهنگ منعکس کننده استحکام بت وارگی کالا ، غلبه ارزش مبادله ای و رشد سرمایه داری انحصاری دولت است . این صنعت به سلیقه و اولویتهای توده ها شکل بخشیده و به این ترتیب با تلقین مطلوب بودن نیاز های غیر واقعی ، ناخودآگاه مردم را سازماندهی می کند . بنابراین ، این فرهنگ در جهت نادیده گرفتن نیاز های واقعی یا حقیقی ، مفاهیم یا نظریههای بدیل و رادیکال و روشهای فکری و رفتاری مخالف سلطه بکار می رود . این فرهنگ در این راستا به قدری موفق است که مردم هرگز پی نمی برند که چه اتفاقی رخ می دهد . در تجدید نظر در باره ی مفهمک صنعت فرهنگ که ابتدا در سال 1975 به چاپ رشید ، آدرنو به کرات بر ایمان خود به این عقیده تاکید کرده است . او به وضوح بین نظر صنعت فرهنگ و فرهنگ توده ها تمایز قائل شده است . ، چون مفهوم دوم یعنی فرهنگ توده ای بر این فرض استوار است که توده ها در برابر فرهنگی که آن را به مصرف می رسانند مسئولیت اصلی را دارند و این فرهنگ به اولویت های خود توده ها بستگی دارد . آدرنو بیش از نظریه پردازان فرهنگ توده ای ، معتقد است که این فرهنگ به توده ها تحمیل شده است و انها را به پذیرش خود وادار می کند ، به نحوی که آنها این فرهنگ را یک فرهنگ تحمیلی محسوب نمی کنند . (استریناتی ، همان ، ص 94)

یکسان سازی فرهنگی و صنعت فرهنگ

طبق نظر آدرنو ، صنایع فرهنگی ، علاوه بر انکه انسانهایی شبیه به مردگان متحرک ایجاد می کند و جامعه ای بوجود می آورد که بطور خستگی ناپذیر ، یک ((جامعه ی توده ای )) سرگرم شونده است ؛ بلکه همچنین ایدئولوژی های سرمایه داری را نیز اشاعه می دهد . پیامهایی در باره لزوم همرنگ جماعت بودن ، مصرف کردن ، سخت ک.شی در کارو کسب و دستاورد انفرادی ، از ویژگی های نمونه محصولات فرهنگی هستند . اینها به ایجاد انگیزه در نیروی کار و پیشگیری از عمل جمعی کمک می کنند .( حسینی پور سی سخت ، همان ، ص 94)

حاصل این فرایند ، در پیش گرفتن رویکرد خط نولیدی نسبت به فرهنگ بوده است . به اعتقاد ادرنو و هورکهایمر ، صنعت فرهنگی ایفا گر نقش عمده ای در بازتولید سرمایه داری ست . این صنعت مصرف کنندگانی بی خاصیت و راضی به وجود می آورد که از هر گونه استعداد انتقادی بی بهره هستند (( هیچ تفکر مستقلی را نباید از مخاطبان صنعت فرهنگی انتظار داشت )) ( صالحی امیری ، همان ، ص 123)

یکسان سازی و وحدت خشن و بی رحم صنعت فرهنگسازی از نظر ادر نو و هورکهایمر گواهی ست بر وحدتی که در عرصه سیاست در حال ظهور است : (( تفکیکها و تمایزات بارز نظیر تفکیک فیلمها به دو گروه الف و ب ، یا تفکیکی داستانهای کوتاه منتشر شده در مجلات با نرخ های متفاوت بیش از انکه تفاوتهای واقعی باشند ، به طبقه بندی ف سازماندهی و نامگذاری مصرف کنندگان یاری می رسانند برای هر کس چیزی عرضه می شود تا هیچ کس قادر به گریز نباشد ؛ تمایزات به ضرب چکش جا می افتند و گسترش می یابند .. هر کسی باید به نحوی ظاهرن خود انگیخته بر طبق هملن سطحی از ذوق و سلیقه رفتار کند که از قبل تعیین و شاخص گذاری شده است ، و باید همان مقوله یا دسته ای از تولید انبوه را بر گزیند که برای افرادی از نوع او عرضه شده است ... در جداول سازمانها ی پژو هشی مصرف کنندکان به هیات امارها و ارقام ظاهر می شوند .... و این همان تکنیکی ست که برای تبلیغ سیاسی بکار می رود .... ماهیت شاکله ساز این روش زمانی آشکار می گردد که در می یابیم همه ی محصولاتی که به صورتی مکانیکی از هم تفکیک شده اند سر آخر یکسان و هماهنگ ازکار در می آیند  )) (  آدرنو و هورکهایمر ، 1384، ص 212-214).بنا به نظر این دو متفکر  : (( کل جهان از غربال صنعت فرهنگ سازی عبور داده می شود )) ( همان ، ص 219)

بدینصورت از دیدگاه این متفکران فرهنگ مردمی مدرن همان فرهنگ توده ای و کالایی شده است که با اشکال انبوه تولید و مصرف می شود و مصرف کنندگان ان نیز توده های منفعلی هستند که از قوت تشخیص بی بهره اند . این فرهنگ از بالا تحمیل شده و نمی توان در ان عناصری مستقل و خود انگیخته از درون زندگی و فرهنگ مردم یافت .

هربرت مارکوزه نیز در  انسان تک ساحتی به همین قیاس استدلال می کند که تولید انبوه و مصرف انبوه دو ویژگی اصلی جذب کردن گروه های فرو دست جامعه در ارزش ها و شیوه های غالب طبقه ی حاکم سرمایه داری است . از نظر مارکوزه ، تحول شیوه های تولید در جهان معاصر مانع و رادع خصلت  لذت باوری شده است که خصلتی بالقوه و رادیکال دارد و خوشبختی لذت جویانه را محدود به حوزه ی مصرف خصوصی کرده است و بس .  ( ترنر  ، 1377، ص 248-249)

نقد نظریه ی صنعت فرهنگ و تلقی مثبت فرهنگی از صنایع فرهنگی و فرهنگ توده

نگرش مکتب فرانکفورت و نظریه ی انتقادی در باب صنعت فرهنگ سازی مورد انتقادلت بسیاری قرار گرفته است . از دید گاه منتقدین ،  این نظریه بر برخی از مفاهیم قابل بحث و مشاجره انگیز و مبهم مانند ((خواست های راستین بشری )) در مقابل خواست های کاذب ، انفعال مطلق توده ها در مقابل صنعت فرهنگ، ساختگی بودن فراورده های فرهنگی ، نقش ایدئولوژیک کالا های فرهنگی در خفظ ساطه ی سرمایه داری ، خصلت صرفن کالایی فرهنگ و غیره استوار است . چنین مفاهیمی هیچ گونه امکانی برای مقاومت و قوه ی تشخیص و تمیز دریافت کنندگان کالاهای فرهنگی باقی نمی گذارد  و کل فرهنگ توده ای مدرن را فرایندی تحمیلی و غیر خود جوش و در خدمت تضمین نظام سرمایه داری تلقی می کند .

به نظر بسیاری از منتقدین ، دیدگاه اصحاب نظریه ی انتقادی  مکتب فرانکفورت نگرشی نخبه گرایانه است و از موضع روشنفکران ِ آوانگارد به فرهنگ توده ای به عنوان پدیده ای منحط می نگرد و تنها هنر و ((فرهنگ اصیل )) را دارای توان لازم برای روشن نگه داشتن شعله ی اشتیاق انسان برای جهانی بهتر  می داند . ((فرهنگ اصیل )) در مقابل فرهنگ توده ای دارای (( خصلت منفی مخربی )) است زیرا (( بعد دیگری )) در برابر جهان تک بعدی صنعت فرهنگ عرضه می دارد فرهنگ اصیل بیانگر امکانات از دست رفته ، امید های تحقق نیافته و وعده های انجام نشده است . در مقابل فرهنگ توده ای فرهنگ مرسوم و مسلطی است که همگان باید به سیاق آن شخن بگویند وگرنه به گفته ی آدرنو (( احمق ویا روشنفکر )) شمرده می شوند . از این رو برخی از منتقدین ، اصحاب مکتب  فرانکفورت را به مخالفت با (( دموکراتیزه کردن فرهنگ )) متهم کرده اند و آن و نظریه ی آنها را ((گفتمانی از بالا )) توصیف نموده اند .

  والتر بنیامین( 1940-1892) یکی از اصحاب مکتب فرانکفورت خود در مقاله  ی معروف (( اثر هنری در عصر بازتولید مکانیکی )) خصلت رهایی بخشی برای فرهنگ توده ای مدرن می یابد . به نظر او تحول در شیوه ی بازتولید مکانیکی فرهنگ ، نفس کار ویژه فرهنگ در جامعه را دگرگون می سازد . بازتولید مکانیکی هاله ی تقدس و اقتدار متون فرهنگی را در هم می شکند . در نتیجه تعداد کثیری از نسخ جانشین نسخه ی واحد می شود . بدین سان با بازتولید مکانیکی ، ارزش  انحصاری و سنتی میراث فرهنگی به طور کلی زیر پرسش می رود و (( اقتدار )) ، (( اعتبار)) و استقلال نسخه ی اصلی در هم شکسته می شود . در این فرایند ، فراورده ی فرهنگی در وجه تولید ان نهفته نیست ، بلکه در شیوه ی مصرف آن آشکار می گردد . بنابراین مصرف وضعی ضرورتن انفعالی نیست ، بلکه وضعی تعبیری و معنی ساز است . معنی دیگر دیگر در فراورده نهفته نیست ، بلکه قابل تعبیر و تفسیر است و این خود جزئی از فرایند دموکراتیزه شده فرهنگ است . به گفته ی بنیامین معنی در لحظه ی مصرف تعیین می شود ( بشیریه ، 1379، ص 21-28).