موسسه ماه مهر

۲۶ آذر ۱۳۹۶

گفت و گو با آیدین آغداشلو:در ایران شکل گرفتم

files_magazinContents_409168Aydin_Aghdashloo[328187c87c893f3486b07854ba6dd128].jpg

برای گفت و گو با آیدین آغداشلو، باید به دفتر کارش رفت، دفتری که در یک زیر زمین تاسیس شده است، حضور در این زیرزمین برای من همراه بود با احساس حرکت در تاریخ، دفتر آغداشلو پر بود از کتاب، کتاب، کتاب و عتیقه، اشیای تاریخی که به او سپرده شده بودند تا آن ها را با دقت بازسازی و ترمیم کند! آغداشلو تنها یک هنرمند نقاش یا یک گرافیست نیست، او عصاره تمام تلاش هنری کشور در دهه 40 و 50 خورشیدی است. دغدغه های روشنفکری، تلاش طبقه متوسط برای پیشرفت و توجه به علم، توجه توام به غرب و شرق، همه و همه در تلاش هنری این مرد است. او اکنون در اوج پختگی هنری خود است، درک نقاشی های او درک تلاش های یک نسل برای ساخت دنیای دیگری است; برای نیل به همین مقصود با او به گفت و گو نشستم، در همان زیرزمین تاریخی و غریب.
با هم گفت وگوی پریس تنظیفی با آیدین آغداشلو را می خوانیم:

شما در دوره ای به نقاشی های رنسانس می پردازید، که اهمیت خاصی بر خوردار است; به نوعی راهی که آیدین آغداشلو در هنر ایران رفت بسیار بارز، برجسته و متمایز از دیگر هنرمندان هم نسل خود است; در این دوره از نقاشی به دنبال چه چیزی بودید که درست برخلاف گرایش رایج هنرمندان آن روزگار که همگی به دنبال هنر آبستره بودند; شما آثاری فیگوراتیو و بیان مدار خلق کردید که درباره موضوع خاصی صحبت می کند؟
درباره کار خود حرف زدن خیلی آسان نیست، اما واقعیت این است که جز نقاش بودن، من سال ها نویسنده، منتقد و معلم هم بوده ام، در نتیجه شاید کمی دقیق تر بتوانم با گذشت زمانی حدود چهل و پنج سال ازخلق آنها، درباره این آثار صحبت کنم. در گذشته، من نقاشی بودم که منظره، طبیعت بی جان، چهره انسان ها، اتاق ها و.. را نقاشی می کردم و البته نقاش خیلی دقیقی هم نبودم. نقاشی بودم که به شیوه امپرسیونیستی کارمی کردم تا زمانی که من چیزی حدود هجده، نوزده ساله شدم و شش نقاشی برای کتاب تاریخ درسی مدرسه بچه ها سفارش گرفته ونقاشی کردم که البته نقاشی های بسیار دقیقی برای بیان اتفاقات تاریخی ایران بودند. در همان سن نگاه می کنم می بینم که درلابلای نقاشی های با تعداد بسیار بالای افراد درباره جنگ ها یا صحنه های تشریفاتی بودم. پس از آن، یک دوره آثار سوررئالیستی خلق کردم که متاسفانه هیچ نمونه ای از آنها را در اختیار ندارم. سال های بعدی را نیز در دانشکده هنرهای زیبای تهران درس می خواندم و درآن زمان نوع کارم تغییر کرد. اگرچه که این تغییر به دانشکده و کاری که درآنجا انجام می شد نداشت; بلکه به دوره ای رسیده بودم که بیشتر می خواندم و تحقیق می کردم. پس از گذشتن از دوران دانشکده (درسال های آخر، آن را نیمه کاره رها کردم) کارهای تازه تری راآغاز کردم که اگرچه با کارهای پیش ازآن بی ارتباط نبود، اما نوع دیگرو شکل دیگری داشت که البته دونمونه ازآنها را در وب سایت من می توانید ببینید; وسایلی که در فضا معلق هستند و با نام نقاشی های معلق شناخته می شوند. درحقیقت این آثار زمینه ای برای کارهایی شد که خیلی بعد ها توسط من خلق شدند. در همین دوره نیز کارهایی دارم درباره درختانی که بسیارساده درداخل یک نظام هندسی بسیار منظمی محصور شده اند و این شاید از روحیه نظم دهندگی من به همه چیز و همه جا نشات می گیرد. از همین دوره من نقاشی های جدیدتری را آغازکردم که با موضوع نقاشی دوره رنسانسی آغاز می شود. برروی این آثار بسیار دقت می کردم و با رتوش ها و صدمات گوناگونی که به کار وارد می کردم تلاش داشتم تا بانمونه اصلی متفاوت باشد.
شما از توان بالایی در فن نقاشی برخوردارید و به راحتی می توانستید آثاری خلق کنید که از نظر فنی با نمونه های آثار دوران رنسانس به اصطلاح مونزند، برای چه به این سبک کار می کردید؟
چون مخدوش شدن وقتی اهمیت دارد که چیزی ارزش و اصالت داشته باشد. شما اگر یک ورق کاغذ سفید را مچاله کنید، اهمیتی ندارد، اما اگر مینیاتور رضا عباسی را مچاله کنید، این یک فاجعه است. این آثاربه شکل مستقیم و غیرمستقیم بیان گر همین فاجعه هستند. برخی از آنها اصلا با نام "آپوکالیپتو" یعنی سال فاجعه، امضا شده اند که زمان نقاشی آنها به پیش از انقلاب باز می گردد. اینها باید خلق می شدند تا انهدامشان، به فاجعه ای اشاره کند که در اطرافمان وجود دارد.
شما به فاجعه ای اشاره می کنید که به شکل ناخودآگاه احساس می کرد، این فاجعه در واقع یک بیانیه برای شما بود، بیانیه ای که موجب اهمیت هنری شما را فراهم کرد. روند نمایش این فاجعه، تبیین آن در آثار شما چگونه بود؟
این فاجعه شکل های مختلفی برای من داشت; اما در آغاز با یک بیانیه شکل نگرفتند، بلکه آرام آرام پیش رفته و شکل خود را پیدا کردند. موضوع اثردر نقاشی های من ابتدا معلق می شد، بعد کمی صدمه می دید و براساس وضعیت روحی من در زمان خلق اثر، صدمات بیشتر و بیشتر می شد. وقت هایی که شرایط بهتری داشتم، آنها را به صورت نقاشی صدمه می زدم، به این شکل که ابتدا نقاشی می کردم اما کاغذ را مچاله می کردم، اما بعد ها یک مینیاتور یا یک صورت کامل رنسانسی را نقاشی کرده و سپس آن را با کارد پاره پاره کرده یا می سوزاندم و تنها بخشی ازآن را باقی می گذاشتم.
اما برای بیان چنین اندیشه ای لازم نبود که این آثار را با چنین دقتی بازنقاشی کنید، کافی بود که پوسترهای چاپی آن ها را با چنین سرنوشتی نمایش می دادید، چیز عمیق تری باید پشت این اندیشه باشد، نوعی رویکرد روان شناسانه که به بازیافت تعادل ذهنی منجر می شود؟
اکنون که به آنها نگاه می کنم، چیزی شبیه خود زنی را می بینم، فردی که از شدت عصبانیت، خود را می زند و این خود، صدمه و رنجی بود که به صورت یک نقاشی، مینیاتورکامل رنسانسی در می آمد و وقتی این کار انجام می شد، به خاطر وقت ونیرویی که صرف آن شده بود و ظرافت و مهارتی که درآن وجودداشت، بدل به من می شد ونمایندگی مرا به عهده می گرفت، در نتیجه وقتی آن صدمه می خورد نشانگر صدمه ای بود که به من می خورد، هر چند شاید خودستایانه به نظر رسد، اما این کار نوعی مویه کردن بود نسبت به ناسپاسی و تحقیری که انجام می شد.
یعنی این آثار بازتاب نوعی گلایه از وضع اجتماعی که هنرمند درگیر آن شده است، هستند؟
دقیقا همین طور است، زیرا بعد ها هم که به این مجموعه نگاه کردم در حالی که هنوز هم این ناسپاسی و حق نا شناسی در ابعاد مختلف وجود دارد، به این نتیجه رسیدم که دارم در مورد ستمی که گمان دارم، برمن روا رفته سخن می گویم! هر چند شاید از نگاه دیگران ستمی بر من روا نرفته باشد، اما من در مورد خودم سخن می گویم و این گزارشی است که از من درونم عیان می شود که کس دیگری نمی تواند آن را ارایه کند. اما می بینم این مساله همچنان ادامه دارد، یک بار فردی که در مقامی بود با دیدن تابلوهای من گفت، چرا کارهای خود را با چاقو پاره پاره می کنی؟ پاسخ دادم، پاره پاره نمی کنم، چاقو دست شماست.
اما بیننده آثار شما، کلید خاصی در این آثار نمی بیندکه تاویل آنها را به مساله شخصی هنرمند محدود کند، بلکه برایش بیشتر شکلی از هستی شناسی و تعارض اجتماعی است؟
گمان می کنم که دیگر این مساله از یک گزارش شخصی فرا تر رفته است، من فکر می کنم که اگر یک اثر هنری در طول سال ها بماند و بپاید، مجبور است که از یک گزارش شخصی به مرحله وسیع تری قدم گذارد، این گسترده تر شدن هم به این معنا نیست که از یک گزارش شخصی به یک گزارش محلی، منطقه ای، سیاسی یا هر چیز دیگر از این دست بدل شود، بلکه ناچاراست که خیلی کلی تر باشد، آن وقت اثر درباره من انسان سخن می گوید، در مورد رنجی که آدمی کشیده است، پس مثل شعرهای ماندگاری که در ادبیاتمان داشتیم، مانند مولوی، خیام، حافظ و سعدی، می ماند، اگر شعراین شاعران در مورد جفای معشوق است، درباره جفای معشوق معینی نیست، بلکه ابعاد بسیار گسترده تری دارد و به شکل خوشبینانه اینها در طول سال ها موفق شده اند که هیات انسان را بازگو کنند، این موقعیت به نظر من گسترده تر می شود، زیرا تنها در مورد رنجی که انسان می کشد نیست، به قول عنوان قصه جلال آل احمد: از رنجی که می بریم! بلکه خیام وار تر است!
به خیام و دیگر شاعران اشاره کردید که در واقع نوع خاصی از درک جهان را در آثارشان ارایه می کنند، به نظر می رسد با توجه به آنکه آثارشما پیکره نگار هستند پیوند ادبی خاصی باید در آثار شما باشد؟
خیام برای من همیشه مفهوم خاصی داشته است ومن مفاهیم خاصی از کار او و سعدی استنباط می کنم، نگاه خیام وار به نظر من بسیار اهمیت داشت و نگاهی که او به هستی، حیات و مرگ داشت در من بسیار اثر گذار بود، اینکه او دنیا را چگونه تماشامی کند، و این همه سوالی که او دارد که اغلبشان هم بی پاسخ می ماند، چگونه شکل می گیرد و چقدر آنها مهم هستند، نتیجه اینکه برای من همیشه خیام به نوعی جستجو و پرسشگری منتهی می شد: جامی ست که عقل آفرین می زندش/صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش / این کوزه گر دهر چرا جام لطیف/ می سازد و باز بر زمین می زندش
اما برای چه به این نماد های فرهنگی ایرانی، تاکید دارید؟ در واقع آنچه خیام و سعدی معرف آن هستند گونه ای تفکر انتقادی است که با شیوه های تقلیدی دیگر متفاوت است؟
این برای من خیلی اهمیت داشت، و چون خودم را شکل گرفته و منتج فرهنگ ایرانی می شناسم و درنتیجه نماینده آن می دانم، آن هم نزد خودم و نه دیگران، در نتیجه به همین خاطر به این گونه نقاشی روی آوردم، نه به این دلیل که یک ظرف ایرانی را نقاشی کنم، یا یک مینیاتور را اینها به دلیل مینیاتور یا ظرف بودن ایرانی نیستند، به همین شکل نیز نقاشی های دوره رنسانس هنگامی که مخدوش یا منهدم می کنم، سعی نکردم آن مایه های محلی یا ملی را به رخ بکشم، واقعیت این است که این نگاه خیام واراست که در اثر عمل می کند، و البته در دوره ای جهان ایرانیان را به خیام می شناخت، زیرا نگاه غریبی دارد که وقتی دقیق تر نگاه می کنیم، می بینیم اگر پاسخی ارایه نمی کند، اما پرسشگری غریب است.
این پرسشگری، متوجه کدام سویه است، یعنی بین زندگی و مرگ، که موضوع اصلی پرسشگری خیام هم هست، شما متوجه کدام سویه بوده اید، آیا باید آثار شما را پیدایی چرخه حیات دانست؟
در طول این 40چهل سال گذشته که نقاشی کردم، این پرسشگری از چرخه حیات را مطرح کردم، موضوع همه نقاشی ها ولادت و مرگ بوده است، که البته هر دوی اینها را در آن واحد و ضمن ساختن یک اثر اجرا می کنم. تکوین این اندیشه که به یک منظر منجر می شود، در روی اثر رخ می دهد و لحظه زایش آن وقتی است که یک اثر را با دقت زیاد می سازم و این فوق العاده است ووقتی اثر به اتمام می رسد، شاهد پیری و مرگ آن می شویم، پیری خیلی مهم است، من از سن خیلی کم به آن نگاه کردم، این خط ها یا نگارگری مچاله شده همه پیر شده اند، مانند صورت آدم که در پیری چروک می شود، اگر این گونه نگاه کنیم همه آثار من درمورد مرگ و پیری هستند; اما مساله ولادت از همان لحظه آغاز وجود دارد، اما چرا آثار زیبا هستند، زیرا من فکر می کنم جوانی زیباست، اینکه آدم ولادت آغاز می کند زیباست، اینکه با کارش سهم خود را در جهان ارایه می کند، زیباست.
یعنی در همه دوره های کاری چه آنها که به مینیاتور ها اختصاص دارند و چه آنها که به نقاشی های رنسانس اختصاص دارند، یک چیز را بیان می کنید؟
خب این طوری تماشا کنیم که همه نقاشی ها موضوع واحدی دارند. منتها شکل ها و دوره هایشان فرق دارند که بسته به آنکه حال من چگونه باشد متفاوت شده اند، من زمانی بساط خود را در باغ ملک پهن می کردم و نقاشی می کردم از چیزهایی که انسان خلق کرده بود و از بین رفته بود یا چیزهایی که در طبیعت بود و سالم باقی مانده بود مانند درخت ها و آب روان قنات.
صرف نظر ازاین موضوع واحد، همان طور که اشاره کردید نوعی واکاوی شخصی دراین نقاشی ها مست تر بوده، قبل ازهرچیز اینها، دو مراجع متفاوت تاریخی را در بیننده به وجود می آورد; یکی نقاشی های رنسانس است که ارجاع می دهد به فرهنگ برونی که از اروپا ناشی شده و تحمیل می شود به جوامع شرقی، و دیگری ارجاعی است به مینیاتور ها و مناظر ایرانی که از گذشته ایران بر جای مانده است که نشان از بهره مندی هنرمند دارد; در استفاده از دونوع فرهنگ متفاوت درآثار و نقاشی هایش; اگر بخواهیم درباره ارجاعی صحبت کنیم که از نقاشی های غربی (یعنی دوره رنسانس) برجای مانده است; این پرسش به وجود می آید که آیا در دوره های مختلف مانند یک روشنفکر برابر تغییرات اجتماعی واکنش نشان داده اید و زمانی به استقبال آنها رفته اید و زمانی هم در برابر آن ایستادگی کرده اید؟
نه، این آثار نوعی مستحیل شدن یا منفعل شدن برابر فرهنگ جهانی نیست و برابر آن رجوع به سمت نمونه های ایرانی نیز عکس العمل درقبال فرهنگ غربی نیست; همانندعکس العمل هایی که در نمونه آثار نقاشان سقاخانه ای وجود دارد. ضمن اینکه مانند یک نقاش مدرنیست ایرانی نیز تلاش نکردم، موضع همگام با فرهنگ و هنر اروپایی دراین نمونه ها داشته باشم (مانند تمامی نقاشان مدرنیستی در ایران که کارشان دنباله ویا تحسین و یا همگامی با هنر معاصر و روز جهانشان بود) وبه همین دلیل نیز خود را نقاش مدرنیست نمی دانم، ولی شاید با نوعی نگاه دیگر می توان این دو بخش را بررسی کرد.
به چه دلیل این مدعا را مطرح می کنید؟ یعنی آیا در آثار شما نمونه هایی را می توان یافت که بتوان بر آن مبنا صحبت کرد؟
بله، برای نمونه در دوره ای که من خیلی دوست دارم. اما آن را خیلی کارنکردم; یعنی دوره شباهت فرشتگان; این دوبخش در یکجا ادغام شدند; زیرا هم نمای انسانی برمبنای ساختار واقع گرایانه هستند وهم نمونه هایی از نگارگری ایرانی درآن مشاهده می شود. در پاکتی که روی سر کسی هست یا زیر زخمی که آشکار شده; این دوره ای است که اینها در هم ادغام می شوند، زیرا من آدم چند وجهی ای هستم و همان اندازه که به تاریخ معاصر جهان وهنر جهانی علاقه دارم; هنرملی وهنر ملی پیش و پس از اسلام کشور خود را نیز از یاد نبرده و در آثار خود به آن پرداخته ام. این عادتی است که ازکودکی داشته ام و همان قدر که هر روز در موزه ایران باستان حضور داشتم و از روی آنها طراحی می کردم، همان اندازه نیزبا ولع عجیب و بی سابقه ای هر منبع مکتب یا نمونه تصویری راکه از هنر جهانی (غربی) می یافتم، می بلعیدم. این دو وجه یا هر چند وجه علاقمند به تصویر، شعرو نوشتن که همیشه برای من از اهمیت بالایی برخوردار بوده (چنانچه 5 جلد کتاب منتشر کرده و 9 جلد که نیز آماده انتشار دارم) و یا حتی معلمی که سی سال است آن را انجام می دهم، همه این مجموعه ها در روند شکل گیری آثار هنری من تاثیر گذاربوده است.
با این وجود شما به عنوان یک گرافیست هم در جامعه مطرح بوده اید، آیا بخشی هویت نقاشی شما تحت تاثیر گرافیک نیست؟
چرا، دراین میان گرافیک هم نقش به سزایی داشته است زیرا من از شانزده سالگی تا پنجاه و پنج سالی به عنوان گرافیست حرفه ای (و نه تفریحی) مشغول به کاربوده ام و همین بخش تصویرگری گرافیک، موضوعی است که سبب تقویت دید تصویری من درآثارم شده است، اینکه من در آثارم مساله ای را مستقیم مطرح می کنم، از همین دید گرافیستی آثارم نشات گرفته است. زیرا گرافیک آشکار تر و مستقیم تر و واضح تر از نقاشی حرف خود را بیان می کند و این موضوع مورد علاقه من است. بیان گرا بودن، وجهی است که در آثار من به وفور یافت می شود.
اما این بیان گرایی شما را به سمت مثلا لتریسم در هنر و یا پرفورمنس سوق نداده است. در مقابل شما بیشتر به تکنیک نقاشی وفادار بوده اید و آن را به غایت به کار گرفته اید؟
من سالها تاریخ هنر جهان تدریس کرده ام و حتی در بخش اجرایی هنرایران پس از اسلام، به گونه ای نگارگری کنم که حتی چشمان یک متخصص نیز نتواند بفهمد که این نقاشی قدیمی نیست. به طورمثال، نقاشی سوره حمد "میرعماد" را با قلم مو و رنگ سفید برروی زمینه تیره به گونه ای نوشتم که قابل تشخیص با اصل آن نیست. من اشیای قدیمی و عتیقه را به گونه ای بازسازی و مرمت می کنم که تنها یک چشم ورزیده و متخصص به سختی بتواند آن را تشخیص دهد و این راه تشخیص را هم خود عمدا ایجاد کردم; یعنی قسمتی را که مرمت می کنم، لعاب هم رنگ کننده با رنگ اصلی و قدیمی نمی زنم تا مرمت شدن آن مشخص شده و مخاطب فریب نخورد و بداند که این بخش ترمیم شده است، اما در عین حال تمامیت آن کامل بازسازی می شود.
شما این قدرت را هم در نقاشی غربی و هم نقاشی ایرانی بدست آورده اید؟
بله، این دوبخشی که شما اشاره کردید (هنر غربی و هنر ایرانی) در آثار من و حتی در وجود من، با این قدرتی که در طول سال ها ظاهر شده است، از هم جدایی ناپذیرند و این عشقی است که قابل انکار کتمان نبوده ونیست.
آیا هیچ گاه یکی از این دو به نفع دیگری سرکوب نشد؟
نه، در واقع، من با خود فکرکردم، اگر هر اثری دریچه ای باشد به درون آدم و به معنای ساخته شده این درون، خوب من این دریچه را باز می گذارم تا مشخص شود. چیزی درآنجا درست عمل می کند یاخیر؟ این داوری است که به عهده مردم و مخاطبان است. من در برابر خودم بسیار سخت گیر بوده ام و فکر می کنم این توانایی را که در حیث اجرایی ظاهر می کنم، آیا این تفاخر نیست؟ اما درکارهای من چون همه اینها مخدوش ومنهدم می شوند; پس شادمانی اجرا با اندوه نگرش به عاقبت و سرانجام همراه می شود و با هم پیش رفته و عمل می کنند. اینجاست که خود را دلداری می دهم که این حالت تفاخرگذراست و اهمیت زیادی ندارد، بنابراین می توان آن را بخشید: زیرا این تفاخر مرد برومند و معتبری است که دست مادرش را می بوسد، بنابراین قرارنیست خیلی به رخ کشیده شود.
اینها چیزهایی است که درذهن من می گذرد; جایی که من خودم گاهی اوقات نگاه می کنم و یا به طور مثال شما کنار دست من نشسته و مرا وادار به فکرکردن و صحبت کردن درباره کار هایم می کنید و آن وقتی است که من شک می کنم، آیا توفیقی داشته ام؟ این را بدون تواضع دروغین می گویم. من زمانی مقاله ای نوشتم با این عنوان که "همانی نشدیم که می خواستیم" شاید اگر کسی از دورنگاه کند، به من بگوید که توسال ها مستمر کارکرده ای و حاصل بسیار بالایی را نیز به ارمغان گذاشته ای (9 جلد کتاب، تربیت 5 هزار شاگرد طراز اول، بیش ا ز سه هزار نقاشی، 300 سخنرانی عمده و...) اما این نگاه بیرونی به من است; نگاه درونی به خودم بسیار سخت گیر تراز این است، زیرا تنها خودم می دانم که چه می خواستم و چون خود این را می دانم; خود نیز می توانم، داوری کنم که به چه اندازه از آن دست پیدا کرده ام و این باعث تلخی و تندی من با خودم می شود. جریانی که بایداز آن گذشت زیرا اگراین تلخی وتندی ادامه پیدا کند به پوچی می رسد.
در صحبتتان به خیام اشاره کرده بودید، فکر می کنم پیوند نقاشی های شما وخیام موضوعی است که باید عمیق تر به آن اشاره کرد; ویژگی خیام برای من این است که درعین حال که خیلی گزنده و اتاب صحبت می کنید اما به ورطه پوچی نمی رسد. خیام در مرز آن حرکت می کند، اما هیچ وقت دنیا را پوچ نمی بیند؟
حتما همین طور است، خیام هرگز نهیلیست نیست.
خب در کارهای شما نیزنابودی هیچ گاه به کمال نیست، یعنی پس از نابود شدن نیز چیزی ازآن باقی و جاری و ساری هست و به نوعی نابودی را تام درنظر نگرفتید; شما در صحبت هایتان پیری و مرگ و نابودی بیان کردید; آیا تا به حال به آن بخش دیگرزندگی هم فکرکرده اید، یا همواره نگاه تان به این بخش و این جهان بوده است؟
ببینید اشاره ای که به خیام کردید اشاره درستی است; خیام در شعر هایش با حسرت و تلخی و... چرخه حیات را می نگرد. شعر بسیار زیبای او:
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند درین بساط بازی کردیم رفتیم به صندوق عدم یک یک باز
این تصویر کامل و درخشان فوق العاده ای در چهار مصراع است که توضیح می دهد، اصلا حیات انسان در این جهان چگونه بازتاب می یابد. بازیگرانی هستیم اینکه همه ما چون و به محض اینکه دست خالق از روی آنان برداشته می شود، بی حرکت شده و به صندوق گور می رویم; این نگاه، نگاه محبوب من است، زیرا معتقدم، نگاه خیام ابدا نگاه پوچ انگارانه ای نیست و می گوید از آنجا که طول مدت فعالیت ما در این دنیا کوتاه است، بنابراین باید دم خود را گسترش داده و غنیمت شماریم.
نگاه شما، برداشت شما از دم غنیمت شماری خیام وار چیست؟
خب، ابدا منظور از این دم، نگاه سطحی و پیش پا افتاده خوشی دم نیست; لب جوی آب و ساقی و می و معشوقه و.... نیست. اینها از نظر خیام. حافظ و... هیچ ارزشی ندارند زیرا اینها افرادی لذت پرست نیستند که بخواهند این گونه عمرارزشمند خود را سپری کنند بلکه دمی که به آن اشاره می کنند، دمی است که تصویر وسیع ترو شمول گسترده تری را پیدا می کند; من از این شعر خیام بسیار آموخته ام و هیچ لحظه و دمی را نمی توانم به هدر دهم. چنانچه اگر کسی به دستشویی آپارتمان من برود، می بیند که آن به اندازه یک کتابخانه بزرگ، کتاب وجود دارد زیرا من بسیاری از کتاب های عمرم را در دستشویی خواندم; آن چنان که گاهی من به شوخی می گویم من کتاب جنگ و صلح را دستشویی خواندم. البته این به هیچ وجه نشانه تفاخر و برتری جویی نیست بلکه منظور این است که هرلحظه و هردم تا چه حد برای من حیاتی بوده است. زیرا نمی توانستم لحظات عمرم را بیهوده سپری کنم. به همین دلیل تعبیرمن از دم را غنیمت شمار شعر خیام این است. من دوست شاعری دارم که وقتی به نحوه زندگی ایراد گرفتم، به من گفت بیخود به نحوه زندگی من ایراد نگیر، زیرا من پیدا کردم، چه آدمی هستم، من اگر از بیرون بخواهیم به شعرهای خیام نگاه کنیم، ظاهر این فرد با خیام یکی است، اما باطن این دوکهکشان ها فاصله دارند. چون این آدم تنها به فکر عیش تنها و مداوم خویش است و رو به نفس دارد، بنابراین به خلاقیت وتولید منجر نمی شود; دوست شاعر من مدت هاست که شعر خوبی نگفته است، زیرا عیش او تنها به لذت فردی اش منجر شده و هیچ خلاقیت وهنر و تولیدی از خود برجا نمی گذارد و این دقیقا برعکس خیام است و به همین دلیل است که آن شخص نهیلیست یا پوچ است و این یک نوع خودکشی طولانی است.
می شود گفت او ارتباط ارگانیک خود آگاه و ناخود آگاه را به نفع ناخود آگاه سرکوب کرده است و مانع بروز خلاقیتی می شود که خودآگاهش در ناخودآگاه شخصی به واسطه انعکاس ناخودآگاه جمعی پیدا کرده است؟
بله، بله، من به خودآگاه خیلی اعتقاد دارم. حالا هنرمند را نه; ولی روشنفکر را ملزم به خودآگاه بودن می دانم. برای اینکه صحبت را به جایی برسانم، صحبت را محدود تر می کنم، اگر صحبت از دم است، باید دید این دم فرصت یگانه حیات را چگونه پر می کند. برای من رو به درون نداشته است که من خودم را آباد کنم، بلکه همیشه فرصت دوگانه ای مطرح بوده که این گونه معنی می دهد که خودم را آباد کنم تا همه جهان را آباد کنم، یعنی همیشه رو به بیرون داشته است و اگر این گونه نبود سی سال از عمر خود را صرف تدریس نمی کردم، زیرا معلمی به نظر من شریف ترین نوع آبادگری است. و من سی سال است که معلمی کرده ام بنابراین، من این دم را بسیار غنیمت می شمارم و فکر می کنم این دم را باید به بهترین وجهی پر کنم، زیرا اگر کسی به این دم اعتقاد داشته باشد و آن را درست پر کند، آن وقت به پوچی نمی رسد بنابراین خیام را به اتکا حرف شما هرگز نمی توان پوچ دانست، زیرا حداقل هفتادوچهار رباعی ازاو برجای مانده و جایگاه وی برتارک شعر ایران و جهان درخشان است. به همین دلیل این پوچ انگاری خیام یک پارادوکس و ضد ونقیض گویی مطلق است. ضمن اینکه می دانیم که خیام صد ها کار دیگر هم انجام می داده وتن ها اوقاتی که حوصله و مشغله کارهای دیگراجازه می داده، یک رباعی نیز می گفته است. رباعیاتی که در طول حیاتش جرات خواندن آنها را برای نزدیک ترین خویشانش نداشته است، زیرا با محیط بسته دوره او (دوره سلجوقیان) خواندن این شعرهایی که در حد توان و درک مردمان آن دوره نبوده، کاری بس سنگین و خطرناک بوده است. بنابراین کسی را که دم را به لاابالی گری و عیاشی بگذراند، بی تردید پیرو خیام، حافظ، مولوی و دیگر نابغه هایی نیست که دم خود را به بهترین شکل ممکن به تولید اندیشه می پردازند، حتی اگر هم چون خیام تا دو قرن پس از درگذشتش این تولیدات اندیشه او منتشر نشود.
سر انجام این نوع نگرش را چگونه تعبیر می کنید؟
این نوع نگاهی است که من در طول زندگی، آن را دنبال کرده ام. نگاه من به چرخه حیات یک نگاه درونی و شخصی است. اینکه من با عالم غیب و متافیزیک چه نسبتی دارم و چگونه آن را در مجموع برای خود حلاجی می کنم، یک امر درونی است. زیرا من خودم را قطعا فردی نمی دانم که مبانی نظری اش را درباره جهان در ساختار فلسفی اش پالایش دهد و بی تردید اینجا نیز چنین قصدی را ندارم، اما در آثار من اگر چیزی از این جهان بینی و اعتقاد وجود داشته باشد; من و جهان بینی ام وظیفه خود را انجام داده ایم.