موسسه ماه مهر

۲۲ آذر ۱۳۹۶

گفت و گو با مارکو گریگوریان

files_magazinContents_430887789[328187c87c893f3486b07854ba6dd128].jpg

ماه مهر: مارکو گریگوریان یکی از هنرمندان نامداری است که در عرصه هنر کشور  تاثیر فراوانی داشته است. بازخوانی نظرات و دیدگاه های او  می تواند نشانگر بخشی از مسیری باشد که هنر کشور پیموده است ، آنچه می خوانید گفت و گویی است که توسط ژانت لازاریان در زمان حیات مارکو گریگوریان در ارمنستان با او انجام شد و در شماره 16 مجله بخارا در بهمن 1379 منتشر شد. 

گفتگو با مارکو گرگوریان

ژانت لازاریان

ژانت لازاریان نویسنده و منقد هنری است. پیش از این در مطبوعاتی‏ همچون «تهران جورنال» و «فردوسی» گزارش‌ها و نقدهای هنری خود را منتشر کرده است. در سالهای اخیر به عنوان یکی از کار‌شناسان هنر معاصر ایران مورد مشورت قرار می‌‏گیرد. او در سفر اخیر خود به‏ ارمنستان گفتگویی با هنرمند نامور مارکو گرگوریان انجام داده است که‏ می‌‏خوانید.

ایروان، سپتامبر ۲۰۰۰، آخر شهریور ۱۳۷۹. موزهء خاورمیانهء «مارکو گرگوریان» و «سابرینا گرگوریان» تنها موزه‏ای است در ارمنستان که در آنجا بیننده براحتی می‌‏تواند از آنچه در شهر و حتی در غرب پیدا می‌‏شود تصوّری پیدا کند. مدخل موزه راهرو بلندی است که در آن عکس‏های‏ مارکو گرگوریان به نمایش گذاشته شده، در وهلهء اوّل از خانوادهء او و دوران بچگی‏اش، سپس‏ قهرمانی‏هائی که کرده و مدالهایی که گرفته را می‌‏بینیم، حتی فیلم‏هائی که بازی کرده و مطالبی‏ راجع به آن‌ها. در ادامه کارهای گلی و بعضی از تابلوهای آشویتس، آنگاه می‌‏رسینم به «زنبه» و به‏ کارهائی که در ایران با آن‌ها آشنا بودیم. از هرکدام آن‌ها یک نمونه در موزه وجود دارد. نمونه‏های‏ آشنا برای همهء کسانی که زمانی مارکو را در تهران می‌‏دیدند، کارهائی خارق‏العاده که هرکدام از آن‌ها برای بیننده تازگی داشت. گاهی اوقات شهامتش را می‌‏ستودند، گاهی اوقات هم می‌‏گفتند مردم را مسخره کرده است. کمی آن‏طرف‏‌تر می‌‏رسیم به کارگاه قالی‏بافی، چیزی که خود هنرمند در مورد آن می‌‏گوید تصوّرات و احساسی را که نسبت به فرمهای قدیم ارمنی، اورارتو، شوش و بقیهء چیز‌ها در خود یافته، همه را در اینجا به روی قالی آورده است. دار قالی را می‌‏بینیم و زنی‏ بافنده را، که سالهاست در اینجاست و هر زمان که من به ارمنستان و این موزه آمده‏ام فرشی تازه‏ را بافته و خوشبختانه امسال مارکو توانسته همهء این‌ها را چاپ و کتابی زیبائی را تقدیم دوستاران‏ کار‌هایش کند و بدین طریق به دنیا ثابت کند که به هر حال این کار‌ها، کارهائی است متعلق بهامروز. کارهائی است که اگر هم نشانی از گذشته دارد، ولی هنرمند امروزی با آن سر و کار دارد. به‏ اتاقی وارد می‌‏شویم از شمایل‏‌ها، کارهای قاجار، و از خط نوشته‏های قرن گذشته. سپس سالن که‏ یک دیوار آن از خورشید خانم پوشیده شده و چه زیبا هستند، چه آنهائی که در قابند و چه آنهائی‏ که به دیوار نصب‏اند. هرکدام برای خود فرمی دارند. هرکدام برای خود داستانی دارند. ولی فقط به این‌ها ختم نمی‌‏شود، شیرهای آب انباری به چشم می‌‏خورند که شاید هرکدام آن‌ها در دنیا تک‏ باشد، و گرامافون‏هائی بوقی از روزگار گذشتهء ما، از اولین‏هائی که به مملکت ما آمده بود، و مسوار‌ها، قفل‏‌ها و سایر چیز‌ها که اگر بخواهیم تعریف کنم لابد باید یک ساعت حرف بزنم.

دوست دارم از مارکو بپرسم که حالا چه احساسی دارد؟ او شش ماه در نیویورک زندگی‏ می‌‏کند و شش ماه در ارمنستان. البتّه نسل جوان ما عمدتا او را فقط با کارهائی که بعضی وقت‏‌ها در موزهء هنرهای معاصر به نمایش می‌‏گذارند، می‌‏شناسد و دیگر هیچ. پارسال دانشجوئی به من‏ مراجعه کرد که قصد داشت رساله‏اش را دربارهء کارهای مارکو بنویسد، و من به فکر افتادم مطلب‏ تازه‏ای را دربارهء او منتشر کنم. خوشبختانه در ایروان است، من او را در خانهء ییلاقی‏اش ملاقات‏ می‌‏کنم، در منطقه‏ای که کوه‌هایش همرنگ کوههای ایران است و خاکش مانند خاک ایران. الآن‏ هفت سال است که این موزه دائر شده و می‌‏خواهم بدانم احساسش نسبت به این موزه چیست؟ چه کار می‌‏کند در این سالهائی که انسان فکر می‌‏کند نباید فعّال باشد، ولی مارکو فعّال‌تر از همیشه‏ امسال هم در بینال جمهوری شرکت کرده، هم قبل از آن در نمایشگاهی از گرجستان حضور داشته، و هم کارهای زیبایش را تک و توک در اینجا و آنجا دیده‏ام.

-آقای گرگوریان، بفرمائید بعد از اینکه از ایران دل کندید، چه شد دوباره به این خاک دل‏ بستید؟ احساستان چیست؟

در ابتدا باید از شما تشکر کنم که این همه دربارهء موزه‏ای که به ارمنستان هدیه کرده‏ام تعریف‏ و تفسیر کردید. البتّه من سال‌ها این گنجینه را که جمع کرده بودم، در ایران، در گوشه و کنار خانه‏ و کارگاه خودم نگه می‌‏داشتم و با دل خوشی این‌ها زندگی می‌‏کردم. ولی وضع طویر شد که‏ تصمیم گرفتم بالاخره این مجموعه، خانه‏ای برای خودش نیاز دارد. نمی‌‏شود آن را تا ابد در کنج‏ خانهء خود نگاه دارم و باید عده‏ای از مردم این‌ها را ببینند. به هرحال تصمیمی بود که گرفته شد و حدود هفت، هشت سال پیش به عنوان هدیه پیشنهاد شد و من هم راهی ارمنستان شدم. در ارمنستان با تشکیل این موزه دلبستگی بسیار خوبی برای من ایجاد شد که البتّه در عمل دلتنگی‏ برای ایران هم در آن دخیل بود. آن دلبستگی و این دلتنگی روی هم باعث شد که من ناامید نشوم‏ و کار خودم را همان‏طور که در ایران شروع کردم، ادامه دهم. کلا هم خیال می‌‏کنم این یگانه موزه‏ای است در ارمنستان که هنر ایران، چه گذشته و چه امروز، در آن نمایش داده می‌‏شود و بالاخره الآن شمه‏ای از هنر ایران در ارمنستان وجود دارد. البتّه دلم می‌‏خواهد در ارمنستان که‏ کشور نوبنیادی است بیشتر با هنر ایران آشنائی پیدا کنند، ولی متأسفانه در اینجا کمتر اشیاء هنری دیده می‌‏شود. شاید در قدیم وجود داشته، ولی امروز نیست. این مجموعه هم مجموعهء بسیاری جالبی است که بیننده حتی اگر شخصا با ایران آشنائی ندارد، می‌‏تواند با آن تماس برقرار کند و در آن آثار مختلفی را ببیند، مثل کار مسگر‌ها، کار طلا کار‌ها، نقره‏کار‌ها یا اینکه کارهای‏ ماقبل تاریخ که کم و بیش از بتهای لرستان و اشیاء لری هستند، و سوزن‏دوزی‏های و پولک‏دوزی‏های ایران. همهء این‌ها تقریبا رنگ و هوای کار هنر ایران را نشان می‌‏دهد و من‏ امیدوارم این دوستی و برادری بین ایران و ارمنستان به جائی برسد تا هر تروریست ایرانی که به‏ ایروان می‌‏آید به این موزه، راهنمائی شود و ببیند که در ارمنستان هم هنر ایرانی نشان داده‏ می‌‏شود.

-این موزه در حال حاضر دو مجموعۀ متفاوت را در خود جا داده است. وقتی از پلّه‏‌ها بالا می‌‏روید در قسمت چپ، موزۀ ادبیات قرار گرفته که خط نوشته‏های شعرا و نویسندگان‏ ارمنی-که اغلب به ایران هم سفر کرده‏اند-قرار دارد، و در قسمت راست هم موزهء شما است. لااقل من شخصا احساس می‌‏کنم جای این موزه تنگ است و واقعا در خور این همه اشیاء نیست و جای بیشتری لازم است تا هریک از آن‌ها خودش را نشان بدهد. تک تک اشیاء این‏ مجموعه از گلیم و فرش و مفروش و غیره... را وقتی برانداز می‌‏کنیم، به این نتیجه می‌‏رسیم‏ که اگر سالن‏های مختلف و امکانات بیشتری وجود داشت بیش از این می‌‏توانست خودش را نشان دهد. آیا دولت ارمنستان، با وجود تمام مشکلاتی که دارد، به شما قول‏هائی داده که‏ موزهء مستقلی برای شما درست شود، و هیچ فکر کرده‏اید که زمانی به هر حال با تلاش‏ خودتان و با کمک دولت ارمنستان و شاید سفارت ایران بتوانید جائی مناسب برای موزه‏ داشته باشید؟

خدا حرفهای شما را بشنود، واقعا از ته دل من حرف زدید. من به این امید آثارم را هدیه کردم‏ که ساختمان مجزائی برای آن‌ها تعیین شود. البتّه این قول‌ها به دلیل وضع کلی ارمنستان و مشکلات مالی آن انجام نگرفت. من هم فعلا هیچ چاره‏ای ندارم و همین قدر راضی و خوشحال‏ هستم که باز هم در این دالانهای تنگ، جائی دارند و سر جای خودشان هستند. روزی از روز‌ها، شاید با همکاری بعضی اشخاص که بتوانند همکاری کنند ساختمان مجزائی ساخته خواهد شد. البتّه این یکی از خواب‌ها و رؤیاهای من است.

-آقای گرگوریان، در ایران دوستان شما به خوبی از شما یاد می‌‏کنند. در حقیقت شما برگزار کنندهء اولین بینال تهران هستید، و در خیلی از ماجراهائی که می‌‏شود اسم اولین بر آن‌ها گذاشت، باید اسم شما را هم ذکر کرد. شما به خاک نشستید و بعد از شما دیگران هم به خاک‏ روی آوردند. کمی راجع به کار خاکتان برای ما توضیح بدهید تا نسل جوان که به اصطلاح‏ خوانندهء این خط‌ها خواهد بود کمی از زبان شما بشنود که چرا به خاک نشستید؟ در حقیقت‏ در خاک چه دیدید؟

بسیار سؤال جالبی است و برای من مشکل است که بتوانم تجزیه و تحلیل کنم. ساده‏ترین‏ طرز بیان مسأله این است که خاک عنصری است که همیشه در ایران غالب بوده و من هم به دلیل‏ آنکه از لحاظ روحی و فکری با طبیعت بیشتر نزدیکم، با آن ابراز هنری و بیان احساسات کردم. ولی شروع این کار زمانی بود که من با ماشین خودم از کویر می‌‏گذشتم و متجه شدم قطره‏های‏ روغن از زیر ماشین می‌‏ریزد. رفتم زیر ماشین که ببینم چه خبر است، ناگهان دیدم که روغن کلّی‏ خاک را جذب کرده و این برای من نمای جالبی بود که به فکر خاک افتادم. این یکی از اولین‏ دلائلش است. ولی شاید چندین دلیل دیگر فلسفی، روحی، و مذهبی هم باشد که بیانش برای‏ من مشکل است. البتّه من طبیعت‏ساز نیستم. در کارهای گلی من دورنما نمی‌‏بینید، فقط نمائی ازوجود اشیاء و وجود خود طبیعت را می‌‏بینید، ولی دورنماسازی نیست. چهار دیواری‏هائی‏ است که نظم و حالت خاصی دارند و این نظم روحیهء شخصی خودم می‌‏باشد که در کار‌هایم آمده‏ است. این چهاردیواری‏‌ها گاهی با کاه پر شده است، و گاهی با خاک رس که ترکهای خشک و بزرگی‏ دارد. این ترک‌ها برای من معنای تولّد را دارد. یعنی خاک که تشنه بوده و مجبور شده است که ترک‏ بخورد برای من تولد جدیدی را نشان می‌‏دهد. دلائل دیگری هم هست که البتّه بیننده در خود اثر می‌‏تواند ببیند فلسفهء اینکه چرا با این خاک کار شده، چه بوده است. چون شاید برای بیان آنچه‏ منظور من بوده توضیح دادن کافی نباشد، ولی بیننده حتما می‌‏تواند نمای خودش را در چهار دیواری‏های من ببیند.

-لااقل برای من «از خاک برخاستن»‌‌ همان «بر خاک نشستن» است.

خوب این مسأله‏ای فلسفی است، ولی کار من تکنیکی است. بُعد فلسفی‏اش را گذاشته‏ام که‏ بیننده خود درک کند.

-من یادم می‌‏آید در ایران که بودید، یکی از مشوقان هنر فولکلور ایران بودید. به این معنی که نقاشهائی مانند مدبر و مانند قوللر آقاسی را در حقیقت شما از کوچه و بازار پیدا کردید و مقداری کار به آن‌ها سفارش دادید که جزو کلکسیون شما بودند. بعد‌ها کتابی چاپ شد به نام‏ نقاشی قهوه‏خانه که حتّی تعدادی از آثار کلکسیون شما هم در آن وجود داشت، ولی متأسفانه‏ طوری برخورد کرده بودند که در حقیقت پیشکوستهای ما بی‏نام و نشان ماندند. بودند. تصوّر نمی‌‏کنید اگر این کار باب شود دیگر نسل جوان هیچ‏کس را نخواهد شناخت؟

من خوشحالم حداقل نام مدبر و قوللر آقاسی باقی مانده، گو اینکه از من که مشوق آن‏ هنرمندان بودم و به دنبال آن‌ها به خانه‏های کاهگلی جنوب شهر رفتم که فلان کس وقتش را گذاشت تا ثابت کند کارهای این و آن نقّاش باارزش است. ولی من همین قدر خوشحالم که نام مدبّر و قوللر آقاسی امروز بزرگ‌تر از آن است که در گذشته بود. البتّه در خاطر من این اشخاص از بزرگ‌ترین نقاشهای ایران می‌‏باشند، یکی‏شان دنبال کارهای مذهبی بود و شمایل سازی می‌‏کرد و تصویرهائی می‌‏کشید که در ذهن خودش ساخته بود. ولی برعکس مدبّر، قوللر آقاسی قهرمان‏ پروری و قهرمان‏سازی می‌‏کرد و تابلو‌هایش اکثرا داستان رستم و اشکبوس و غیره است، که‏ بالاخره منظور قهرمان و قدرت بوده و این دو نقاش از لحاظ روحیه کاملا ضد هم هستند. البتّه‏ قوللر تابلوی جنگ رستم و اشکبوس را که ساخته در وسط میدان برق سه رنگ را برپا کرده‏ است. چرا؟ می‌‏خواهد ثابت کند که این قهرمانان ایرانی بودند و ایران امروز را در نظر گرفته است. این ریزه‏کاریهاست که باید دیده شود و بازگو شود، ولی اینکه یادی از ما نشده، زیاد مهم نیست. یاد قوللر آقاسی و مدبّر برای من خیلی عزیز است و همین که نام آن‌ها بر سر زبان ملّت باشد برایم‏ کافی است.

-آقای گرگوریان، شما یکی از پیشکوستهای مدرنیسم در نقاشی ایران هستند. شاید جسته‏ گریخته در عرض این ۲۰ سال کارهای نقاشهای جوان را دیده باشید. مثلا نمایشگاهی را که‏ اخیرا در ایروان برگزار شد، که نمایشگاه مختصری بود و گرچه در بروشور آن نوشته‏ بودند «هنر معاصر ایران» ولی شاید نمایندگان تمام قشر‌ها نبودند. آیا با کار مدرنیستهای‏ ایران آشنائی دارید؟ و با توجّه به امکاناتی که در اختیارشان بوده و امکاناتی که الآن در دنیا وجود دارد و به طرف کارهای کنسپسیونیست‌ها یا اینستالاسیون پیش می‌‏رود، کار آن‌ها را چگونه ارزیابی می‌‏کنید؟

وقتی که برای دیدن نمایشگاه «هنر معاصر ایران» به ایروان آمدم روزی بود که تابلو‌ها را جمع‏آوری می‌‏کردند. خوشبختانه یکی دو تا از کار‌ها را دیدم که کارهائی نبودند من بتوانم اظهار عقیده کنم. ولی دو سال پیش یا شاید یک سال پیش بود که در نیویورک نمایگشاهی از کارهای‏ هنر معاصر برپا شد، خوب هم معرفی شده بود. انتخاب کار‌ها خوب و از نقاشانی که متعلّق‏ به گذشته و همدوره یا همگروه من بودند هم کارهائی دیده می‌‏شد. نمایشگاه تجاری بود ولی‏ ایران خودش را خوب معرفی کرده بود. گاهی است که نمایشگاه هنری را برعکس معرفی‏ می‌‏کنند. در کلّ انتخاب کار‌ها در یک نمایشگاه بسیار مهم است که تزی را ارائه بدهد. اگر این‏طور نباشد سرهمبندی است و بیننده نمی‌‏تواند هیچ منظوری را از آن نمایشگاه دریافت کند.

-نمایشگاهی که در ایروان برگزار شد درواقع پاسخی بود به نمایشگاهی که چندی پیش از کارهای چهار هنرمند ارمنی در نمایشگاه میدان آزادی برپا شد و بینندهء چندانی هم نداشت. بعدا هم که من در باشگاه ارامنه برای آن‌ها نمایشگاهی گذاشتم، ارزیابی کلّی من این بود که‏ متعلّق به نسل قدیم بودند. نمی‌‏دانم چه کسی آن‌ها را انتخاب کرده بود، ولی از نسل جدید در بین آن‌ها دیده نمی‌‏شد. در حالی که آنچه در ارمنستان می‌‏بینم یا کاتالوگ بینال «گمرُی» را که‏ دیدم، کار‌ها زمین تا آسمان فرق می‌‏کند. آنچه که نسل نقاش ارمنی جدید کار می‌‏کند، خیلی‏ تفاوت دارد. شما در بینال اوّل شرکت داشتید، ظاهرا در بینال دوّم هم شرکت داشتید. لطف کنید مختصری بگوئید که اگر واقعا قرار باشد این دو مملکت تبادل هنری بکنند، این نسل جوان چه‏ نقشی می‌‏تواند داشته باشد و چه کمکی می‌‏تواند به نقاشهای ما بکند یا بالعکس. یعنی اینکه‏ این ارتباط، ارتباط درستی باشد و فقط مسأله بین وزارتخانه‏های فرهنگ نباشد، بلکه‏ انتخاب هنرمند به گونه‏ای باشد، تا واقعا بتوان نسل جدید دو مملکت را به یکدیگر معرفی کرد و از یکدیگر کمک گرفت.

سؤال خیلی خوبی را مطرح کردید، منتها من هیچ نقش مهمی در این نمایشگاه‌ها ندارم، و در انتخاب کارهائی که از ارمنستان رفته بودند هم تأثیری نداشتم. اصولا در حال حاضر من ۶ ماه‏ از سال را در ارمنستان می‌‏گذرانم و ۶ ماه دیگر را در نیویورک و این یک انتخاب فردی است. من‏ نه در دستگاه دولتی ارمنستان کار می‌‏کنم و نه رُلی در آن دارم، فقط با گروه جوانی که بسیار فعّال‏ هستند، رابطه دارم. در ضمن نه نمایشگاهی را که از ارمنستان رفته، دیده‏ام و نه نمایشگاهی را که‏ از ایران آمده بود، چون همان‏طور که گفتم روز آخر رسیدم و نتوانستم کار‌ها را ببینم. با این حال‏ می‌‏توانم عقیده‏ام را بگویم: من تصوّر می‌‏کنم در ارمنستان هنوز این فرصت را نیافته‏اند که بتوانند هنر امروز خودشان را بشناسانند. از این لحاظ هر نقاشی برای خودش تلاش می‌‏کند به نحوی با افکار تازه کار کند، منتها فرصت معرفی کار‌ها را نداشته‏اند. دستگاه دولتی هم آن‏طور که من‏ می‌‏بینم هنوز آن قدرت یا شعور را که در دنیای امروز با چه کاری را معرفی کرده، گویا نداشته‏اند. شاید هم هنوز زود است، شاید هنوز وقت می‌‏خواهد.

-آقای گرگوریان، ولی آنچه که ما از بینال‏های مختلف که نقاشهای ارمنی در آن شرکت‏ کرده‏اند اطلاع داریم مثلا در آلمان، در بوخوم، در ونیز، کارهایی برده شده که به هرحال‏ امروزی‏‌تر از این نقاشی‏هایی است که از طریق وزارتخانه به کشوری مثل کشور ایران‏ فرستاده می‌‏شود، هنوز کارهایی که از طریق دولتی می‌‏فرستند کارهایی است که در زمان‏ شوروی انجام شده و سمبل‏های آن خیلی زیاد دیده می‌‏شود. ولی وقتی در ارمنستان‏ می‌‏بینید که جوان‌ها چه تلاشی دارند، تأسف می‌‏خورید که این کار‌ها را بیرون از اینجا نمی‌‏بینید.

همین دستگاه دولتی، جوانهایی را که شما می‌‏بینید پیشرواند و کار می‌‏کنند، به رسمیت‏ نمی‌‏شناسند. هنوز زود است، زمان همه کار‌ها را درست می‌‏کند. من خودم وقتی که در ایران بینال‏ دایر کردم، همین وضع را داشت و هیچ‏کس باور نمی‌‏کرد که با گذشت زمان در این بینال‏‌ها نقاشهایی پیدا بشوند که دنیایی شوند، مثل پیل آرام، زنده رودی و غیره.

-و خود شما البته، که همه‏جا کارتان هست. ما هم دلمان می‌‏خواهد شما در ایران باشید.

من مثل یک گرداننده بودم، مثل کوک گرامافون، من کوک کننده‏اش بودم. بقیه مربوط است به‏ شخصیت نقاش که چقدر از خودش فانتزی داشته باشد. ولی اکثر نقاشان چه در ایران، چه در ارمنستان و چه در جاهای دیگر دنباله‏رو هستند. یعنی کمتر خودشان هستند که کار می‌‏کنند، و دوست دارند دنبالهء کارهای نقاش‏های معروف را بگیرند.

-برای اینکه راحت‏‌تر است، آسان‏‌تر است و فکر می‌‏کنند اگر دنبال آن بروند زود‌تر معروف‏ می‌‏شوند.

مثلا دنباله‏رو استاد بهزاد در ایران فراوان هستند و دنباله‏رو فلان نقاش زیادند. ولی نقاشانی‏ هم هستند که دنباله‏رو نیستند، خودشان خالقند. آدمکهایی می‌‏سازند که مال خودشان است. این‏ آدمک‌ها مربوط به شخصیت خود نقاش است.

-برای مثال الان در ایران، فرض کنید آقای کلانتری که الان خیلی هم معروف شده‏اند، به یک‏ نوعی با خاک سر و کار دارند و مسلم این است که تأثیری که کار شما گذاشته است نه فقط روی ایشان که جزء قدما هستند بلکه در نسل جوان هم دیده می‌‏شود.

ایرادی ندارد. اگر انتخاب ماده یا زمینه کار شبیه باشد هیچ ایرادی ندارد، ولی نباید که تکرار کرده باشد و کلانتری کار من را تکرار نمی‌‏کند. آن وسیله‏ای که من کار می‌‏کنم، گل و خاک و کاه، آن را استفاده کرده است و از کار من الهامی گرفته ولی کار خودش را می‌‏کند. بکلّی کار کلانتری با کار من فرق می‌‏کند.

-برای مثال الان در ایران، فرض کنید آقای کلانتری که الان خیلی هم معروف شده‏اند، به یک‏ نوعی با خاک سر و کار دارند و مسلم این است که تأثیری که کار شما گذاشته است نه فقط روی ایشان که جزء قدما هستند بلکه در نسل جوان هم دیده می‌‏شود.

بله دیگران هم هستند که کارهای او را تقلید می‌‏کنند. مسأله تقلید چیز دیگر است، مسألهء خلاقیت چیز دیگر.

مادر را تقلید کردن ایرادی ندارد، ولی ایده را نباید تقلید کنند. فکر و طرح را نباید تقلید کنند.

-آیا دوباره به ایران می‌‏آیید تا با نسل جوان سلام و علیکی بکنید؟

البته، یکی از خوابهای بزرگ من است که انشاء اللّه با این تماس‌ها و با این نمایشگاه‌ها بتوانیم‏ باز هم دوستان قدیمی را ببینیم و با همدیگر باز هم کار کنیم.

-از دوستان قدیمی که چه کسانی را یادتان می‌‏آید؟ یا در حقیقت چه کسانی را می‌‏بینید؟ چون‏ می‌‏دانم هرکسی به اینجا بیاید سراغ شما را می‌‏گیرد و سراغ این موزه می‌‏آید.

تمام نقاشانی را که با ایشان تماس داشتم هنوز به یاد دارم. حتی دشمنان خودم هم یادم‏ است. یعنی اینکه سلام ما را به دوست و دشمن برسانید.

-ولی ما انتظار داریم کارهای جدید را که انجام داده‏اید، و به گرجستان و به قبرس رفته، روزی هم از کارهاتون نمایشگاهی در ایران داشته باشید و همانطور که همیشه مشوق‏ بودید، دوستان جوان را تشویق کنید به اینکه، جرأت داشته باشند. مثل شما در خیلی کار‌ها جرأت داشته باشند و خلاق باشند. ما انتظار داریم شما را بزودی پیش خودمان ببینیم.

لطف دارید. یکی از رؤیاهای من هم این است که دوستهای نقاش ایرانی را در جمع ببینم، یا در نمایشگاه.

-متشکرم

گفتگو با مارکوگرگوریان

مصاحبه کننده: ژانت لازاریان مصاحبه شونده: مارکوگرگوریان
نشریه: فرهنگ و هنر » بخارا » بهمن 1379 - شماره 16
(15 صفحه - از 253 تا 267)